هيپنوتيزم اريكسونی چيست و چه كاربردهايی دارد؟

دکتر " میلتون اریکسون  " دردنیاعمدتا به عنوان درمانگر ارشد هیپنوز طبی شناخته شده است. نوشته های او درهیپنوتیزم راجع به روشهای ایجاد خلسه، فعالیتهای آزمایشی درزمینه بررسی احتمال ومحدودیت تجارب هیپنوتیک، وتحقیق روی ماهیت روابط بین هیپنوتراپ وسوژه حائز اهمیت است.

نکته ای که کمترشناخته شده است  آنکه دکتراریکسون ، تجربه ای خاص در روانکاوی دارد.هرچندکه همه اورا یک هیپنوتراپیست مجرب می دانند ولی مایه تعجب است اگر بدانید او خود را در مرکز تلفن آمریکا ،به عنوان مشاورخانواده و روانکاو معرفی نموده است.

 

از بسياری جهات ديدگاه اريكسونی نسبت به هيپنوتراپی، نمايانگر شكست واقعی روش سنتی هيپنوتيزم است.اين مدل به آرامی و در طی سالها شكل گرفت و پس از مرگ "ميلتون اريكسون" بود كه به صورت سيستماتيك،كتبا ثبت شد.

 

برخی از تفاوت های مهم هيپنوتيزم اريكسونی، با اشكال ديگر هيپنوتراپی عبارتند از:

 

 1.عدم ضرورت آوردن اطلاعات ناخودآگاه به خودآگاه فرد

2.استفاده از هرآنچه كه مراجع با خود به جلسه درمان می آورد،حتی مقاومت او برای هيپنوتيزم شدن و درمان

3.استفاده از تلقينات غير مستقيم به جای تلقينات مستقيم

4.تاكيد بر روشهای تلقينی كه بر زمينه و موقعيت ايجاد هيپنوتيزم تكيه دارند.

 

از آنجا که موتور رفتاری همه ما ضمیر ناخود آگاه است ، ضمیر ناخود آگاه پس از دریافت اطلاعات از محیط یا کسب تجربه ، رفتاری را در فرد بنیان می گذارد  .  گاه این رفتار موجب ناراحتی شخص را فراهم می کند و رفتار مورد نظر تبدیل به یک رفتار نامطلوب می شود .در هیپنوتیزم اریکسونی اعتقاد بر آن است که ضمیر ناخود آگاه را در وضعی قرار دهیم تا خود به یکباره بر رفتار نامطلوب گذشته، خط بطلان بکشد و رفتار جدید و مطلوبی را جایگزین آن کند و تنها در این صورت است که رفتار جدید در یك فرد به صورت پایدار  باقی می ماند.از این رو هیپنوتیزم اریكسونی جزو "درمانهای استراتژیك" یعنی درمانهایی است كه به تغییر ناگهانی مراجع بر اساس دریافت درمانگر از وضعیت او می اندیشد.

 

اریکسون همیشه بر این نکته تأکید می‌کرد که متخصص درمان، با افکار سر و کار دارد نه با واژگان. وقتی هنگام هیپنوتیزم ‌درمانی با سوژه صحبت می‌کنید، در واقع منبع اطلاعات او را مورد خطاب قرار می‌دهید. واژگان مورد استفاده او را تغییر می‌دهید تا او را به سوی منبعی دیگر راهنمایی کنید. منظور از واکنش درمانی، دسترسی به منبعی جدید است.

 

سوژه همچنان سوژه است، زیرا نمی‌داند چگونه از منبع‌های گوناگون به شکلی ماهرانه استفاده کند. اریکسون معتقد بود این منبع‌ها سطوح فوق‌العاده فرآیند ارتباطی هستند. برقراری ارتباط رده بالا، یعنی ایجاد ارتباط (در سطحی بالاتر یا ثانوی) با موضوع ارتباط (در سطحی عادی یا اولیه). ارتباط در رده‌های بالا معمولاً نیمه هشیارانه انجام می‌شود. شما همیشه با این سطح از ارتباط سر و کار دارید، چون مفهوم سطح اولیه ارتباط را تعیین می‌کنند. ریشه مسائل روانی در آن است که آگاهی انسان به یکی از سطح‌های اولیه محدود می‌شود .

 

اریکسون با استفاده از رویکردهای غیرمستقیم هیپنوتیزم‌درمانی با ساختار سطوح رده بالای ذهن، سر و کار داشت و به سطح اولیه تجربه آگاهانه نمی‌پرداخت. بیماران معمولاً نمی‌دانند متخصص درمان چه کاری انجام می‌دهد، زیرا سطح اولیه آگاهی و هشیاری آن‌ها را محدود می‌کند. سطوح رده بالا نیمکره راست را به فعالیت وا می‌دارند. به این ترتیب، شکل عجیبی از زندگی را تجربه می کنیم که خاصیت درمانی نیز دارد. پس ضروری است که دانش خود را در مورد نیمکره راست بیشتر کنیم تا به آن چه در گذشته، عرفان، هنر و سبک‌های معنوی درمان نامیده می‌شد، پی ببریم. برای بررسی مفصل این موضوع به کتاب دیگر مؤلف این كتاب با عنوان درمان روح مراجعه کنید.

 

طبق اظهارات اریکسون فراگیری هشیار باید با فراگیری نیمه هشیار ادغام شود. وقتی به سطح خلسه هیپنوتیزم برسید می‌توانید تضاد، ترس بیمار گونه و یا اضطراب را برطرف کنید. اگر در حالت بیداری کاری انجام ندهید، سوژه همچنان اضطراب و ترس بیمار گونه را حس خواهد کرد.

 

اریکسون فکر می‌کرد هنگام درمان سوژه باید روش‌های موجود را با شخصیت و مسائل او وفق دهیم. او الگویی سه مرحله‌ای پیشنهاد کرد:

 

1.چگونه می‌توان مکانیسم ذهنی و فرآیندهایی که افکار را در ذهن سوژه تداعی می‌کنند به شکلی استفاده کنیم که روش القایی هیپنوتیزم منحصر به فرد برای آن سوژه ایجاد شود؟ 2.چگونه می‌توان مکانیسم و سایر فرآیندهای ذهنی سوژه را طوری به کار گرفت که تمام پدیده‌های هیپنوتیزمی را راحت تجربه کند؟ 3. حالا از آموزش‌های هیپنوتیزمی استفاده می‌کنیم تا به سوژه کمک کنیم برای مسائل خود راه حلی مناسب و منحصر به فرد پیدا کند.

 

به عنوان مثال، وقتی سوژه را در خواب مصنوعی فرو می‌بریم، اگر به او مقاله یا کتاب بدهیم و زمانی که می‌خواهد آن را بگیرد حواس او را پرت کنیم، جمود خلسه‌ای در وی ایجاد می‌شود. بازوی سوژه در حالت جمود خلسه‌ای مدتی بی‌حرکت می‌ماند، گویی هنوز منتظر است تا کتاب را به او بدهیم. در چنین لحظه‌ای که دست و بازوی سوژه معلق و ذهن او نیز بلاتکلیف و باز است. در چنین لحظه‌ای متخصص درمان می تواند این خلاء را با تلقین مناسب پر کند. در چنین لحظه‌ای سوژه از خود می‌پرسد: او از من می‌خواهد چه کار کنم؟ و آماده است که هر آن چه به او می‌گوییم اجرا کند. خواب مصنوعی صرفاً با تکرار و تمرین حاصل نمی‌شود. بلکه باید توان سوژه را برای پذیرش و واکنش به افکار نیز تسهیل کرد.

 

اریکسون رویکرد خود را نسبت به جمود خلسه‌ای طوری طراحی می‌کند که توجه سوژه جلب و معطوف شود و آمادگی پذیرش تلقین‌های بیشتر را داشته باشد. بنابراین، جمود خلسه‌ای برای ایجاد حالت خلسه و ارزیابی استعداد پذیرش سوژه روشی مطلوب است. سایر پدیده‌های هیپنوتیزمی را می‌توان بر پایه آن بنا کرد.

 

وقتی توجه سوژه به محرک‌های متعادل عضلانی که در جمود خلسه‌ای وجود دارند معطوف می‌شود، سوژه از سایر حس‌های بدن غافل می‌شود، تا حدی بی‌حس و بیهوش شده و درد را حس نمی‌کند. این تداعی ذهنی در سطحی هشیار پدید می‌آید و اطلاعاتی نیز در اختیار ذهن نیمه هشیار قرار می‌دهد، طوری که می‌تواند واکنش رفتاری مناسبی بروز دهد.

 

آموزشها وروشهای دکتر "میلتون اریکسون" بطورگسترده ای توسط جان گریندر(John Grinder (وریچاردباندلر(Richard Bandler)ترویج شد .ایندوشیوه ای بنام برنامه ریزی نرولینگوستیک ( NLP )ابداع نمودند که دربرگیرنده بسیاری ازشیوه های کاری اریکسون است.

 

 

در مجموع روش هيپنوتراپی "ميلتون اريكسون" در عين كاربردی بودن،بسيار پيچيده بوده و استفاده از آن نيازمند آموزش در دوره های ويژه ای است.برای آگاهی از ليست مراكز و كارگاه های آموزشی آن بايد با موسسه "ميلتون اريكسون" در فونيكس و آريزونای آمريكا تماس حاصل نمائيد.

 

 

چند مورد ازكاربردهای هیپنوتیزم اریكسونی  در مشاوره ودرمان:

 

1.ترك اعتیاد به مواد مخدر
2. لاغر شدن و بدست آوردن تناسب اندام 3.كسب آرامش و بازیافت خواب
4.تقویت دروس و تحصیل
5. از بین بردن استرسها و اضطرابها
6. موفقیت در ارتباطات عاطفی و خانوادگی
7. تقویت نیروهای فكری و ذهنی
8. باز يابی نشاط و امید 9.موفقیت در كار 10. جایگزینی خاطرات نامطلوب 11.از بین بردن ترسها 12.رفع بعضی از سردرد ها چنانچه ریشه فیزیولوژیكی و پاتولوژیكی نداشته باشد 13.درمان اختلالا ت جنسی
14.تقویت شتابها و كیفیات ورزشی
15.زایمان بدون درد 16.دندانپزشكی بدون درد
17.برطرف كردن یبوست ها و درمان شب ادراری

 

 

منابع:

 tebyan.net

aramgroup.ir

forum.chatkon.com

 

كتاب شناخت درمانی هيپنوتيزم

نوشته توماس داود

چرا برخی از مردم هیچ‌گاه افسرده نمی‌شوند؟

چرا برخی از مردم هیچ‌گاه افسرده نمی‌شوند؟

رویارویی با تجربه‌های ناگوار زندگی مانند طلاق، بیکاری، سوگواری و یا هر نوع شکست دیگر باعث افسردگی در بسیاری از افراد می‌شود. پس چرا بسیاری دیگر در اثر این اتفاقات افسرده نمی‌شوند؟

فردی که در اثر این تجربه‌ها افسرده نمی‌شود دارای خصوصیتی است که در اصطلاح روان‌پزشکی از آن به عنوان "حالت ایستادگی یا مقاومت" یاد می‌کنند.

آن طور که دکتر ربکا الیوت، روانشناس از دانشگاه منچستر می‌گوید همه ما در جایی از خط درجه بندی شده سلامت روانی قرار داریم.

او در این مورد توضیح می‌دهد: "در یک سوی (این خط) کسانی هستند که بسیار آسیب پذیرند و هنگام رویارویی با میزان فشار عصبی کم یا حتی هیچ‌گونه فشاری دچار اختلالات روحی می‌شوند. در سوی دیگر (این خط) کسانی وجود دارند که زندگی بسیار بد و مملو از تجربه های تلخ داشته‌اند اما همچنان مثبت و خوش‌بین باقی مانده‌اند."

به نظر او بیشتر ما جایی در وسط قرار داریم.

اما این مقاومت و ایستادگی چیست؟ آیا چیزی است که ما آن را به ارث می‌بریم، و یا چیزی اکتسابی است؟ آیا می‌توان ردپای شیمیایی آن را در مغز یافت؟ یا به نحوه پیوند اعصاب و یا فعالیت الکتریکی اعصاب مربوط می‌شود؟ اگر دارای این خصوصیت نیستیم می‌توانیم آن را به دست بیاوریم؟

متأسفانه جواب همه این سؤال‌ها مشابه است. ما حقیقتاً نمی‌دانیم. اما دوست داریم و نیاز داریم که بدانیم، زیرا طبق آمار سازمان بهداشت جهانی، افسردگی بیش از ۱۲۰ میلیون نفر در سراسر جهان را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

بیل دیکین، پروفسور روان‌پزشک در دانشگاه منچستر می‌گوید: "به نظر ما یک پنجم جمعیت بریتانیا در مقطعی از زندگی‌شان دچار افسردگی می‌شوند."

چیزی که باعث نگرانی می‌شود این است که به نظر او در حال حاضر تعداد بیشتری از افراد نسبت به گذشته دچار افسردگی می‌شوند و علاوه بر آن تأثیر افسردگی بر روی جوانان نیز این روزها بیشتر شده است.

بیل دیکین، ربکا الیوت و دیگر همکارانشان تحت حمایت شورای پژوهش پزشکی، با بررسی دقیق مغز انسان، تلاش می‌کنند تا منشأ و ماهیت این خاصیت مقاومت را درک کنند.

آنها معتقدند درک بهتر این مسئله ممکن است به نفع کسانی تمام شود که دارای این خاصیت نیستند.

کسانی که مورد تحقیق قرار گرفته‌اند عمداً از سطوح مختلف انتخاب شده‌اند. بعضی‌ها گاه به گاه دچار افسردگی شده‌اند، بعضی‌ها بیش از حد معمول با فراز و نشیب‌های زندگی دست و پنجه نرم کرده‌اند و بعضی از آنها زندگی نسبتاً بهتری داشته‌اند.

دکتر بیل دیکین می‌گوید این تحقیقات آنها را متوجه عملکرد مغز در این خصوص کرده است. وی از جمله به " درک انعطاف پذیر" - قابلیت انسان در تطبیق با شرایط مختلف زندگی - و همین‌طور میزان توانایی مغز برای پردازش و به یاد آوردن خاطرات و موضوعات شادی بخش اشاره کرد.

حافظه عاطفی

افرادی که در این تحقیقات شرکت کردند به چهار گروه مختلف تقسیم شدند. گروه‌ها عبارتند از افرادی با استرس زیاد، استرس کم، دارای افسردگی و بدون افسردگی.

نمونه ای از آب دهان همه آنها برای اندازه‌گیری میزان هورمون استرس، آزمایش شده است. فعالیت‌های مغزی بسیاری از آنها نیز اسکن می‌شود تا نشان دهد که هنگام فعالیت‌های گوناگون کدام بخش‌های مغز فعال می‌شوند.

ربکا الیوت می‌گوید: "در یکی از آزمایش‌ها به آنها تصاویری با بار احساسی نشان می‌دهیم. آنها باید این تصاویر را به خاطر بسپارند. مدت کمی بعد این تصاویر همراه با تصاویر دیگر دوباره به آنها نشان داده می‌شود. آنها باید از میان همه، آن تصاویر را تشخیص دهند. از این طریق ما می‌توانیم قابلیت انسان‌ها در به یاد آوردن موضوعات عاطفی را اندازه گیری می‌کنیم."

خانم الیوت می‌گوید که تحقیقات هنوز کاملاً نشده است و به عنوان مثال هنوز نمی‌توان گفت که تفاوت عملکرد مغز بین گروه های مختلف دقیقاً چیست.

اما نشانه‌هایی که موجب دلگرمی است، وجود دارد. ارتباطی که بین میزان خاصیت ایستادگی مغز افراد با چگونگی عملکرد آنها در آزمون‌های مختلف وجود دارد، یکی از نشانه های دلگرمی است.

دکتر ربکا الیوت در این باره می‌گوید: "مثلاً نتایج اولیه تحقیقات نشان داده است افرادی که خاصیت ایستادگی بیشتری دارند، احتمال آنکه تصاویری حاوی صورت‌های شاد به یادشان بماند بیشتر است تا تصاویری با صورت‌های غمگین."

هنوز مشخص نیست که چگونه پزشکان از تحقیقات اخیر در دانشگاه منچستر می‌توانند استفاده کنند. چیزی که از آن به عنوان خاصیت ایستادگی مغز یاد می‌شود، به مخلوطی از فعل و انفعالات بین ژن‌های انسان، مواد شیمیایی بدن، شبکه اعصاب در مغز و تجربه های زندگی ما بستگی دارد.

اما به طور کلی پژوهشگران امیدوارند تا با درک فعالیت‌های مغزی که نشان دهنده خاصیت ایستادگی و مقاومت آن است، به درمان‌های تازه و یا شیوه های جدید درمان اختلالات عصبی دست یابند.

دارویی برای ایجاد خاصیت ایستادگی؟

بیل دیکین می‌گوید که با استفاده از اسکن‌های مغزی می‌توان "نمایه علمی عصبی" مشکلات یک شخص را ترسیم کرد. این اطلاعات می‌تواند به تصمیم‌گیری در خصوص بهترین روش معالجه، کمک کند.

ممکن است مریضی دارای قابلیت "درک انعطاف پذیر" باشد اما به یاد آوری افکار و خاطره های غمگین گرایش بیشتری داشته باشد.

بیل دیکین می‌گوید: "درک این مطلب به ما فرصت می‌دهد تا با ایجاد یک برنامه درمانی برای شخص مورد نظر مانع از افسردگی او در آینده شویم." به گفته او در مرحله اول، این درمان به احتمال زیاد نوعی گفتار درمانی خواهد بود.

اما ربکا الیوت در پاسخ به این سؤال که آیا می‌شود دارویی ساخت که با استفاده روزانه از آن فعالیت مغز را تحت تأثیر قرار داد و خاصیت مقاومت آن را بیشتر کرد، می‌گوید: "به نظرم ساخت چنین دارویی از نظر تئوری امکان پذیر است اما مطمئن نیستم مردم تا چه حد تمایل به استفاده از آن را داشته باشند."

اما هرچه باشد پیدا کردن راهی برای تقویت خاصیت مقاومت مغز ارزش آن را دارد. فقط کافی است پای صحبت پولین، یکی از افرادی که در تحقیقات دانشگاه منچستر شرکت کرد بنشینید.

پولین در دوره ای که بیکار بود و با مشکلات مالی درگیر بود، باید سه فرزندش را به تنهایی بزرگ می‌کرد، دچار افسردگی شدیدی شد و کاملاً منزوی شده بود.

پولین می‌گوید: "احساس انزوا می‌کردم و دلم می‌خواست روی تختم بنشینم و گریه کنم. زمانی آنقدر حالم بد شده بود که دیگر نمی‌خواستم با بچه‌هایم باشم. آن زمانی بود که به دکتر مراجعه کردم."

هنوز دارویی برای ایجاد قابلیت مقاومت در وجود ندارد ولی شاید روزی پزشکان بتوانند برای پولین این دارو را تجویز کنند.

یک تست روانشناسی


سوالی را که در پایین مشاهده می کنید، یک تست روانشناسی CSI:Crime Scene Investigation است. متن را با دقت بخوانید، تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند:
یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا" او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟



چند دقیقه با خود فکر کنید...


.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.



و اما پاسخ:
آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببیند. اگر توانستید به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا" شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید. یکی از بزگترین روانشناسان آمریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند.
نکته ی جالب اینکه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.
بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا" شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود